با نام و ياد خدا
سلام
اينبار که رفته بودم مشهد، با يه مورد جالب روبرو شدم که ميخوام براي شما هم تعريف کنم:
شب جمعه بود. زائرين توي صحن انقلاب جمع شده و خودشونو براي دعاي کميل آماده کرده بودن. منم رفتم اين صحن...ولي گفتم قبل از شروع دعا، يه سر به دفتر نذورات ميزنم.خادم اين دفتر، قرآن جلوش باز بود و هر از گاهي يه چيزايي يادداشت ميکرد. به نظر ميومد آدم روشني باشه. منم از فرصت استفاده کردم و چند سوال رو که ذهنمو مشغول کرده بود، پرسيدم و ايشون خيلي باحوصله، جواب سوالامو از قرآن در آوردن و واضح و شمرده برام توضيح دادن. همون موقع يه دختر خانم وارد دفتر شد. يه گردنبند طلا به شکل صليب دستش بود.
گفت: مي تونم اينو بندازم تو صندوق نذورات؟
آقاهه جواب داد: البته
_ ولي اين گردنبند رو از راه مجاز به دست نياوردمااااا !
_ منظورتون چيه؟
_منظورم اينه که اينو دوست پسرم بهم هديه داده.
_(لبخند زد و با لحن آرومي گفت:) دوست پسر داشتن چي؟ به نظرتون این مجازه؟!
با اين سوال خادم، قفل دهن دختره باز شد و جريانشو اينجور تعريف کرد:
"من تا همين ديروز، عضو گروه شيطان پرستا بودم! اهل هر کار خلافي که بگين، بودم. داشتن دوست پسر، کمترينشه. هر کدوم از دوست پسرام يه عالمه هديه بهم دادن. از طلا و جواهرات گرفته تا خط موبايل و بليط سفر و...
هميشه با وضع ناجور تو پارتي هاي شبانه شرکت مي کردم و کلآ شرم و حيا برام مفهومي نداشت. از خانوادم هم رو برگردونده بودم و حرف پدر و مادرم برام هيچ ارزشي نداشت. براي خودم و به ميل خودم زندگي ميکردم.
يه وقتا که تو خونه ي خودمون يا نزديکامون سفره ي ام البنين داشتن، مجلس رو به هم مي زدم و مي گفتم تا کي ميخواين به اين خرافاتا ادامه بدين؟! ... خلاصه خيلي دختر سرکشي بودم و هيچکس نمي تونست کنترلم کنه...
نزديکاي کنکور بود و حسابي دلشوره داشتم. دلم ميخواست پزشکي قبول بشم ولي کاملآ نااميد بودم چونکه زياد تلاش نکرده بودم.مامانم وقتي اين حالتمو ديد، گفت: ژينوس جان! به خدا توکل کن. بعدشم بيا و نذر امام رضا کن. ميدونم به اين چيزا اعتقاد نداري ولي امتحانش ضرر نداره هاااااااا.
اولش گفتم: بي خيال! من خداتونو قبول ندارم که بخوام بهش توکل کنم! ... ولي بعدش قبول کردم و گفتم امتحان مي کنم... نذر کردم اگه پزشکي قبول شدم، برم مشهد.
تا اينکه همين ديروز، نتيجه ي کنکور اومد و من با کمال ناباوري ديدم پزشکي قبول شدم!!! شوکه شده بودم. چونکه مطمئن بودم قبول نميشم مگر اينکه به قول رفقا، معجزه بشه!
خودم که از کار خودم و کنکور دادنم باخبر بودم و ميدونستم پزشکي قبول نمي شدم، فورآ ياد اون نذر افتادم و تا فرداش (که همين امروز ميشه)، خودمو رسوندم مشهد... احساس مي کنم مسير زندگيم کامل عوض شده. شما نميدونين من الان چه حالي دارم...
"
خادم بعد از شنيدن ماجراي ژينوس، حرفاي قشنگي بهش زد و باعث شد بيشتر تحت تأثير قرار بگيره...
دختره بي وقفه گريه ميکرد و مي گفت: شما حال منو درک نمي کنين. دارم کم کم خدا رو حس مي کنم. مستم! خمارم...
و با همين حال و هوا، از دفتر خارج شد.
اين دگرگوني رو قشنگ مي شد حس کرد. خيلي برامون جالب بود اون حالت عجيبي که داشت.
همون موقع ياد اين جمله ي عزيز دل برادر افتادم که مي گفت:
"به تعداد همه آدماي روي زمين، راه هست براي رسيدن به خدا"