آوای بی صدا!

آوای بی صدا!

آوای بی صدا!
شما بازديد كننده هستيد

   خانه

پست الكترونيك

آرشيو


 

 

اين وبلاگ را صفحه اصلي خود كنيد


لينک دوستان
یاس کبود
روح آزاد
گل دختر
چکاوک سخنگو
خونه به دوش
کوچولوی شیطون
یه قطره اشک
خاله زهرا
عطر سیب
هر روز
ایلیا
حلزون خنگ!
بازمانده تنها
مهراوه من
گذشته ایران زمین
خاطرات تنهایی من
منتظران مهدي
دختر غربتی
مسیحا
فصل سرخ
دنیای راه راه
سکوت
سنگفرش حرم
در جستجوی معنا
امیدم را مگیر از من خدایا
کشکول جوانی
بچه های کتاب
جناب سلیمیان
پشت پیچ جاده
مرفه با درد
قلم
ماه ناتمام
میثاق با شهدا
خلوت انس
لیلة القدر
نجوای آسمانی
خاطرات باورنکردنی یک حاج آقا

پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو

 

شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥

به زودی...

با نام و یاد خدا

سلام دوستان

 عید سعید قربان رو خدمتتون تبریک عرض می کنم

ممنون از اینهمه لطف و صفاتون. و اینکه وقت گذاشتین و درمورد نقاشیام نظر دادین.

تصمیم دارم به وبلاگ جدیدم نقل مکان کنم. فعلآ مشغول اسباب کشی هستم. به محض اینکه آماده شد، به روز می کنم و آدرسشو همینجا میزنم. 

فعلآ...التماس دعا

---------------------------------------------

با سلام مجدد

اسباب کشی می نُماییم !

اینم آدرس خونه ی جدید:

http://www.khale-leila.blogfa.com/

تشریف بیاورید. قدمتان بر چشم

 


٩:٠٤ ‎ق.ظ نوشته شده توسط خاله لیلا در ساعت  

سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥

نمایشگاه آثار استاد گلیم چیان!

 

 

 

با نام و یاد خدا

با سلام خدمت هنردوستان عزیز!

یادمه گفته بودم میخوام هفته ی آینده، چندتا از نقاشیامو بزنم تو وبلاگ. خب! یه هفته گذشت. الانم اومدم به قولم عمل کنم.

خدمت شما عرض کنم که: قبلنا نقاشی (رنگی) می کشیدم اما حدود یک ماه میشه که دارم سیاه قلم کار می کنم.

همه چی با یه مداد کُنته شروع شد!

یه طرح کشیدم و با این مداد، سایه زدم. وقتی دیدم پررنگ و جلادار میشه، کلی ذوق کردم و ادامه دادم. چندتا از کارای سیاه قلمم رو اینجا میزنم.

خوشحال میشم نظرتونو بدونم.

 حقیقتو هر چی که هست بگین. (باور کنین من جیگرشو دارم )

در صورت تمایل، بفرمایین کدوم یکی به نظرتون قشنگتره.خودم پرنده ها رو بیشتر می پسندم.

 اگه دوس داشتین، نمره هم بدین.

(توجه: دوستانی که دس نمرشون پایینه، از دادن نمره، جدآ خودداری کنند! )

بحثو طولانی نکنم دیگه...

به امید روزی که از گلیم چیان به فرشچیان، ارتقا پیدا کنم!

حالا بفرمایین از نمایشگاه دیدن کنید! خیلی خوش اومدین

بفرمایین خواهش می کنم  

(روی اسمشون کلیک کنین، باز میشه)

 

 

منظره ها: ...... کُلبه ........ خونه ی روستایی ..... تک درخت

پرنده ها: ....... طوطی ...... 2 پرنده ...... پرواز ........ آواز

 

گل ها: ...... گُل شکفته ...... جام و گل ...... سه گل

 

چطور بود؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 


۸:۱٠ ‎ب.ظ نوشته شده توسط خاله لیلا در ساعت  

سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥

ملک الشعرای پاییز!

با نام و یاد خدا

سلام رفقا

بااجازتون مستقیم میرم سر اصل مطلب: 

کلاس دوم راهنمایی که بودم، معلم ریاضیمون گفت یه روزنامه دیواری درباره ی ریاضی درست کنین. منم که دیگه خودتون میدونین فعاااااااااال ! با دوستام یه روزنامه دیواری درست کردیم. همه چیش خوب بود، فقط یه شعر کم داشت. (خدا وکیلی چه شاعری از ریاضی دل خوشی داشته که بیاد براش شعر بگه؟!!!)

جز ملک الشعرای پاییز! (البته کلمه ی آخرش با تغییر فصل، تغییر می کنه! فقط اگه بذاری بهار، ارور میده. چونکه اسم مشابهش وجود داره  

خلاصه با رفقا فکرامونو رو هم گذاشتیم. من همینجوری گفتم: بذارینش به عهده ی من! ... خونه که برگشتم، مونده بودم چیکار کنم.آخه آبت کم بود؟ نونت کم بود؟...حتمآ سرت به جایی خورده بود که گفتی شعر با من!

نا امید نشدم ---> تو می تونی. تو می تونی...!

به ناچار، یه کاغذ و قلم گرفتم دستم و این شعر رو نوشتم:

(نخندینا...)

ریاضی را نباید ما کنیم ول...بباید خو، دهیم آنرا همی دل

ریاضی را نگیر جانم به بازی...که یاریت دهد عمر درازی

تو که تا حال زحمتها کشیدی...چه خوبیها از این درست بدیدی

پس از هر گونه شور و انتظاری...امید است نمره ی خوبی بیاری

به هر جا میروی خوبی از آن گو...سعادت را تو ای خواهر در آن جو!

گر از تمرین انبوه شد سرت درد...مشو از انتهایش زود دلسرد

بکن از تنبلی اکنون تو دوری...بکن تمرین با رنج و صبوری

که باشد هر معلم از تو راضی...در این درس پر از فیض ریاضی 

آخرشم من! کپسول استعداد! شاعر! ملک الشعرا  (ببخشید، ملکة الشعرا).م

شعر رو توی روزنامه دیواری نوشتیم.خانم ریاضیمون همینکه خوند، گفت شعرش از کیه؟ گفتم من. گفت آفرین. خیلی عالیه.   بچه ها براش دس بزنین

کلی تشویقم کرد.من نیز در چارچوب کلاس نمی گنجیدم!همین تشویقای معلم باعث شد به خودم امیدوار بشم و برم تو کار شعر و ادبیات و اینا. از بعد از اون، یه عالمه شعر و متن ادبی نوشتم...اون معلم فکر نمی کرد یه کلمه ی آفرین و تشویقی که می کنه، اینقدر روی من اثر بذاره. اما همین خودش یه جرقه بود که تونست استعدادهای نهفته ی منو شکوفا کنه.

پس تا می تونی دیگران رو تشویق کن. آفرین <---تشویقمو داری؟! 

همه ی اینا مقدمه بود برای اینکه بگم: دفعه ی بعد (یعنی هفته ی آینده) میخوام چندتا از نقاشیامو بزنم تو وبلاگ و نظرتونو بپرسم...ربط داشت؟!...خودتون ربطشو پیدا کنین 


۱٢:۱۳ ‎ب.ظ نوشته شده توسط خاله لیلا در ساعت  

سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥

محبت آمد...


با نام و یاد خدا

ناامید بود.
در راهی می رفت.
وسط راه، نظرش به جمعی از مردم که به تماشای چیزی مشغول بودن، جلب شد.رفت که ببینه چه خبره.
کودکی رو دید که توی لجن افتاده بود و گریه میکرد. کسی حاضر نمی شد بره تو لجنا درش بیاره.
یهو مادر کودک از گوشه ای دوید و بچشو از لجن بیرون کشید، اونو در آغوش گرفت و رفت.

همینکه این صحنه رو دید، امیدوار شد و با شور ،فریاد کشید:

محبت آمد، معصیت رو برد
عنایت آمد، جنایت رو برد

خدایا ! امید ما به عنایت توست



٥:۳٠ ‎ب.ظ نوشته شده توسط خاله لیلا در ساعت  

دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥

ماجرای ژینوس!

با نام و ياد خدا
 
سلام
 
اينبار که رفته بودم مشهد، با يه مورد جالب روبرو شدم که ميخوام براي شما هم تعريف کنم:
 
شب جمعه بود. زائرين توي صحن انقلاب جمع شده و خودشونو براي دعاي کميل آماده کرده بودن. منم رفتم اين صحن...ولي گفتم قبل از شروع دعا، يه سر به دفتر نذورات ميزنم.خادم اين دفتر، قرآن جلوش باز بود و هر از گاهي يه چيزايي يادداشت ميکرد. به نظر ميومد آدم روشني باشه. منم از فرصت استفاده کردم و چند سوال رو که ذهنمو مشغول کرده بود، پرسيدم و ايشون خيلي باحوصله، جواب سوالامو از قرآن در آوردن و واضح و شمرده برام توضيح دادن. همون موقع يه دختر خانم وارد دفتر شد. يه گردنبند طلا به شکل صليب دستش بود.
گفت: مي تونم اينو بندازم تو صندوق نذورات؟
آقاهه جواب داد: البته
_ ولي اين گردنبند رو از راه مجاز به دست نياوردمااااا !
_ منظورتون چيه؟
_منظورم اينه که اينو دوست پسرم بهم هديه داده.
_(لبخند زد و با لحن آرومي گفت:) دوست پسر داشتن چي؟ به نظرتون این مجازه؟!
 
با اين سوال خادم، قفل دهن دختره باز شد و جريانشو اينجور تعريف کرد:
"من تا همين ديروز، عضو گروه شيطان پرستا بودم! اهل هر کار خلافي که بگين، بودم. داشتن دوست پسر، کمترينشه. هر کدوم از دوست پسرام يه عالمه هديه بهم دادن. از طلا و جواهرات گرفته تا خط موبايل و بليط سفر و...
هميشه با وضع ناجور تو پارتي هاي شبانه شرکت مي کردم و کلآ شرم و حيا برام مفهومي نداشت. از خانوادم هم رو برگردونده بودم و حرف پدر و مادرم برام هيچ ارزشي نداشت. براي خودم و به ميل خودم زندگي ميکردم.
يه وقتا که تو خونه ي خودمون يا نزديکامون سفره ي ام البنين داشتن، مجلس رو به هم مي زدم و مي گفتم تا کي ميخواين به اين خرافاتا ادامه بدين؟! ... خلاصه خيلي دختر سرکشي بودم و هيچکس نمي تونست کنترلم کنه...
نزديکاي کنکور بود و حسابي دلشوره داشتم. دلم ميخواست پزشکي قبول بشم ولي کاملآ نااميد بودم چونکه زياد تلاش نکرده بودم.مامانم وقتي اين حالتمو ديد، گفت: ژينوس جان! به خدا توکل کن. بعدشم بيا و نذر امام رضا کن. ميدونم به اين چيزا اعتقاد نداري ولي امتحانش ضرر نداره هاااااااا.
اولش گفتم: بي خيال! من خداتونو قبول ندارم که بخوام بهش توکل کنم! ... ولي بعدش قبول کردم و گفتم امتحان مي کنم... نذر کردم اگه پزشکي قبول شدم، برم مشهد.
تا اينکه همين ديروز، نتيجه ي کنکور اومد و من با کمال ناباوري ديدم پزشکي قبول شدم!!! شوکه شده بودم. چونکه مطمئن بودم قبول نميشم مگر اينکه به قول رفقا، معجزه بشه!
خودم که از کار خودم و کنکور دادنم باخبر بودم و ميدونستم پزشکي قبول نمي شدم، فورآ ياد اون نذر افتادم و تا فرداش (که همين امروز ميشه)، خودمو رسوندم مشهد... احساس مي کنم مسير زندگيم کامل عوض شده. شما نميدونين من الان چه حالي دارم..."
 
خادم بعد از شنيدن ماجراي ژينوس، حرفاي قشنگي بهش زد و باعث شد بيشتر تحت تأثير قرار بگيره...
دختره بي وقفه گريه ميکرد و مي گفت: شما حال منو درک نمي کنين. دارم کم کم خدا رو حس مي کنم. مستم! خمارم...
و با همين حال و هوا، از دفتر خارج شد.
اين دگرگوني رو قشنگ مي شد حس کرد. خيلي برامون جالب بود اون حالت عجيبي که داشت.
همون موقع ياد اين جمله ي عزيز دل برادر افتادم که مي گفت:
 
"به تعداد همه آدماي روي زمين، راه هست براي رسيدن به خدا"

۱٢:٤٤ ‎ب.ظ نوشته شده توسط خاله لیلا در ساعت  


***كپي برداري از مطلب با ذكر منبع مجاز ميباشد***

 

آوای بی صدا!